![]() |
![]() |
|
| باد آمد و عکسم افتاد روی همه ی شمع های روشن.دروغ می گویند که عکسم سوخته. |
|
آری ،آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
روز اول
ساعت 5.50 دقیقه ی صبح پنج شنبه با 20 دقیقه تاخیر از جلوی دانشکده ی فنی در خیابان امیر آباد با حضور 18 نفر حرکت کردیم.در ساعت 6.45 دقیقه بعد از خروج از ترمینال جلسه ی معارفه در مینی بوس انجام شد که خیلی هم خوش گذشت. ساعت 7.42 دقیقه در شهر بومهن برای خرید نان بربری توقف داشتیم و صبحانه را در داخل مینی بوس خوردیم . ساعت 8.47 برای بنزین زدن ایستادیم و 10 دقیقه ی بعد وارد پلور شدیم . ساعت 9.05 از دو راهی رینه - آب گرم - جبهه ی جنوبی و سد لار گذشتیم (مینی بوس وارد مسیر خاکی شده بود) . در ساعت 10.26 دقیقه از یک دو راهی عبور کردیم و طبق گفته ی سرپرست ساعت 11 به پارکینگ که مبدا حرکت بود رسیدیم . بعد از پیاده شدن و هماهنگ کردن زمان برگشت با راننده و آماده کردن کوله ها در ساعت 11.35 با جلوداری آقای ایاد فیلی و عقب داری آقای هادی جوادی شروع به حرکت کردیم. 10 دقیقه بعد از شروع حرکت مسئول فنی تیم – اشکان رضوانی به دلیل مسمومیت به همراه دو نفر از بچه ها (سهیل بانگیان و هادی جوادی ) توقف کردند و بقیه ی تیم به حرکت ادامه دادند . مسیر پاکوب تا پناهگاه سیمرغ را با استراحت های 1 ساعته طی کردیم و در ساعت 3 به سیمرغ رسیدیم ، بلافاصله حرکتهای کششی انجام شد و در ساعت 3.40 دقیقه برپا کردن چادرها تمام شد . ساعت 3.45 دقیقه ناهار خوردیم و استراحت کردیم ، ساعت 4.45 هادی و سهیل بدون اشکان به گروه رسیدند و بعد از برپا کردن آخرین چادر و استراحت آنها ساعت 5.45 دقیقه برای هم هوایی از بالای پناهگاه حرکت
کردیم . هوا بسیار عالی و مناسب بود وباد ملایمی می وزید. بعد از حدود 1 ساعت حرکت توقف کردیم ، برای آماده کردن وضعیت جسمی یک سری از حرکت های لازم انجام شد. نزدیک 1 ساعت آنجا بودیم و 4 نفر از بچه ها خاطره ی اولین صعودشان به دماوند را گفتند . بعد از عکس گرفتن و خوردن و خندیدن و خواندن به سمت کمپ بر گشتیم .غروب بسیار زیبایی از محل کمپ قابل دیدن بود . بچه ها برای برداشتن آب رفتند . ساعت 8.30 برای گرفتن جشن تولد به طبقه ی بالای پناهگاه رفتیم تا ساعت 9 تولد گرفتیم و بعد به چادرها برای شام و خواب برگشتیم . چند نفر از بچه های گروه دچار سرگیجه و حالت تهوع بودند . ساعت 10.30 بعد از تماشای آسمان بی نهایت زیبای شب خوابیدیم .
روز دوم
ساعت 3.50 سرپرست ، گروه را بیدار کرد تا 4.30 باید آماده ی حرکت می شدیم . بعد از حاضر شدن همه ی اعضا ، ساعت 5 از کمپ حرکت کردیم . بیشتر بچه ها با کیف کمری یا کوله ی حمله حرکت کردند . زمان رسیدن به قله 6 تا 7 ساعت تخمین زده شده بود.از همان ابتدای مسیر بوی گوگرد می آمد. تقریبا هر 1 ساعت توقف داشتیم. باد ملایم و خوبی داشتیم ، خورشید طلوع کرده بود و سایه ی دماوند بر روی دشت روبرو و سد لار افتاده بود . حدود ساعت12 در مسیر به دو راهی خوردیم که از یک طرف مسیر دست به سنگ و از طرف دیگر برف بود . بعد از بررسی سرپرست و آقای فیلی و هادی از مسیر برفی که شیب بسیار زیادی داشت حرکت کردیم. هادی و مهسا و سهیل وعلی وآقای فیلی وسرپرست با استفاده از کلنگ و طناب برای تراورس برف به گروه کمک کردند . بعد از عبور از برف و استراحت دوباره به حرکت ادامه دادیم . بعد از آخرین استراحت قرار بر این شد که تا قله استراحت نداشته باشیم . تیم به حرکت خودش ادامه داد تا به 20 دقیقه ی انتهایی مسیر رسیدیم . مسیر شن اسکی بود و شیب بسیار تندی داشت . سردرد و سرگیجه در بیشتر بچه ها دیده می شد . انگیزه و اراده ی بچه ها بسیار عالی بود و با کمک هادی و سهیل که عقب دار بودند و کلی به ما انرژی می دادند ، به گردنه ی آخر رسیدیم . بعد از حدود 2 دقیقه توقف و پوشیدن لباس به قله رسیدیم . سرپرست ، آقای فیلی،مهسا ، شیما ، آقای زارع زاده و مرضیه حدود نیم ساعت قبل از ما(2.15) به قله رسیده بودند.
قله
و سر انجام به دماوند رسیدیم......دماوندی که بلندترین نقطه ی ایران است و آنجا شهر قله ها بود و ما از همه ی بلندی ها بالاتر و از همه ی آبی ها آبی تر بودیم.
بعد از اینکه همه ی بچه ها رسیدند ، تند تند عکس گرفتیم . بچه ها برای دیدن مسیر جبهه های دیگر و گوسفند سرا به سمت دیگر قله رفتند . گاز گوگرد خیلی شدید بود و ابرهایی هم دیده می شد.بلافاصله در ساعت 3.05 دقیقه تیم پشت سر سرپرست به طرف پایین حرکت کرد.مسیر برگشت شن اسکی بود.
بازگشت اشکان
5 دقیقه بعد از شروع حرکت و بعد از اینکه آخرین نفر گفت :17 شمارش تمام. دیدیم که اشکان داره میاد بالا.همه ی گروه از دیدن اشکان خوشحال شدند .اشکان 8 صبح از پارکینگ حرکت کرده بود و ساعت3.10 به ما رسیده بود. در اولین توقف ما بعد از قله اشکان هم به ما رسید و جلو دار شد.
برگشت به سمت پناهگاه
بیشتر مسیر شن اسکی بود گروه به سرعت حرکت می کرد . آب بیشتر گروه تمام شده بود و ناهار نخورده بودیم . بیشتر بچه ها سر درد داشتند ، البته اشکان می گفت اگر سر درد نداشته باشیم مشکل داریم و توصیه اش برای کسانی که سردرد نداشتند نزدیکی به کلنگ بود.2 جا در مسیر توقف کردیم .ساعت 6 ازیک قسمت برفی عبور کردیم و توقف داشتیم ، هادی از چشمه ی منطقه آب آورد.ساعت 8.20 دقیقه به پناهگاه سیمرغ رسیدیم.هلال ماه باریک و زیبایی در آسمان بود. برای اینکه مینی بوس منتظر ما بماند ،هادی و علی از گروه جدا شدند و به سمت پارکینگ رفتند . بقیه ی بچه ها بعد از چند دقیقه استراحت شروع به جمع کردن وسیله ها
کردند . اشکان کمک خیلی خیلی زیادی به بچه ها برای جمع کردن چادرها کرد . بعد از جمع کردن چادر ها همه ی گروه به پناهگاه رفتیم تا شام بخوریم . عدس پلو و قرمه سبزی و ماست و ... شام رویایی ما در سیمرغ بود. ساعت 11 از پناهگاه با هد لامپ های روشن حرکت کردیم .اشکان جلودار بود و اردوان و سهیل عقبدار.ساعت 1 در راه توقف کردیم و همه ی هدلامپ ها را خاموش کردیم و آسمان پر ستاره را دیدیم. ساعت 2 به مینی بوس رسیدیم .در مینی بوس همه خواب بودند ، ساعت 5.45 صبح جلوی دانشکده ی فنی پیاده شدیم و حتی خربزه را هم از دست ندادیم.
گویند، بر قلهٔ دماوند، زمین هموار است و از چاهی که بر فراز آن قرار دارد، روشنی بیرون آید.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
پلک هایی که روی هم می آیند پلک هایی که بسته میشوند و باز می شوند ساعت ۱۱:۰۷ تو بگو کجاست؟یه کسی پیدا میکنه؟ از کجا ؟ از اول کار؟ این دنیایی که ما توش هستیم میخوام پرتش کنم اگه بگی که جاش کجاست فرض کن اگر نگم از اینجا یا اونجا بعد از همین جا تا هر جا همیشه یه چیزی باید باشه یه چیز ثابت برای همینه که ما انقدر به نیوتن احترام میذاریم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
در این لحظه نه چیزی هست که به هستی در آید و نه در آن چیزی هست که از هستی رهایی یابد،پس زاد و مرگی نیست که پایان یابد. از این رو لحظه ی حال آرامش مطلق است! این لحظه اگرچه در این دم است ،اما حدی ندارد و این جا شادی جاوید است!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
پوتین یکی از بزرگترین مواهب دنیاست .چون پاها را درد می آورد و این فرصت را به آدم میدهدتا با در آوردن آن حسابی کیف بکند.ای فلک زده ها از من بشنوید وپاهایتان را شکنجه بدهید بعد دست از شکنجه بر دارید و به این ترتیب یک لذت مفت و مجانی نصیبتان می شود.
خاطرات پس از مرگ براس کوباس |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
این همه در باره ی سال و زمان حساسیت نشان ندهید.شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید.زمان مگر چیست؟خطی قرار دادی که یک طرفش گذشته است و آن قدر میرود ومی رود تا به تاریکی برسد ..........
دو قدو این ور خط-احمد پوری-نشر چشمه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
یک سال دیگه هم گذشت...
بیشتر از زندگی ام لذت بردم..... خیلی بیشتر.... تولدم مبارک !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
آدم ها کی بد بخت میشن؟
وقتی باقیماندهاشون یکی نباشه! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
تاکسی ۱ خانومه جلو نشسته بود و داشت در مورد سیاست با راننده تاکسی حرف میزد.خانومه یه چند تا تیکه اومد از ایسم ها و ایست ها و ... و راننده تاکسیه هم می گفت:یله....یاه.....شما کاملا درست میگید.شما خانم باشعور و با کمالاتی هستید ...بله..... ۵ دقیقه بعد خانومه ۲۰۰ تومن کرایه داد مرده گفت باید ۳۰۰ تومن بده و دعوا یی رخ داد اون وسط و فحشایی رد و بدل شد که بهترینش ..... بود.
تاکسی ۲ راننده تاکسیه از یوسف آباد به طرف ونک رفت و خورد به ترافیک پل گاندی.خودش پیچید توی لاینی که ماشینا از طرف مقابل میومدن و ترافیک رو ۱۰ برابر سنگین تر کرد.یه عده آدم مدل راننده تاکسی هم دنبالش راه افتادن.راننده تاکسی هم با یه اطمینانی که انگار این توی لاین خودش بوده و هلش دادن این ور برگشت و ناقابل چند تا فحش نافرم به پشت سریاش داد که برن عقب و انقدر ترافیک رو سنگین نکنن!
اگه دوستام بودن میگفتن :برو زویا!!!!!!الان نوبتشه!!!! هی ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
توی حیاط مدرسه ی ما یه گربه هست.من هم هی دارم تلاش میکنم که یه روز ب موقع درس بیارمش توی کلاس.....اما انگار توی این یکی دو روزه یه نفر روش آب ریخته....یا یه کاریش کرده ...در هر صورت گربه ام دیوونه شده و البته علف خوار!!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
امسال کتاب های همه رو من جلد کردم.
کدومش بهتره؟ این که گیم آدم منطقیی بود یا اینکه بگیم منطقش قشنگ بود یا جفت آو دم؟؟؟؟
یه جوب هست سر میرداماد... یه بار میزبان من بود!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط زویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بچه که بودیم , از درخت بالا می رفتیم, الانم همینطوره.
برای چیدن گیلاس بالا می رفتیم, الانم همین طوره. شوق و ذوق داشتیم که بریم به یه شهر بزرگتر, الانم همین طوره. حس عجیبی پیدا می کردیم اگر از یک کوه بالا می رفتیم, الانم همین طوره. در انتظار اولین برف بودیم , ولی خورشید رو می دیدیم,الانم همینطوره. اون موقع تصویری از بهشت داشتیم,اون موقع که بچه بودیم, اما حالا فقط حدس می زنیم. ما تو این دنیا حتی تماشاچی هم نبودیم. |
| پیوندها |
|
ناشناس در این آدرس تهوع افیون رقص مرگ خوابگرد هفتان 8.پ.ام فتوبلاگ روزبه روزبهانی Ranitidine IN THE MEMORY OF A NOSTALOGIC FEELING رقص مرگ2 نسيمك Amelie |
|
RSS
|